داور قلبم ...
بـــــــــــرای تو مینویسم آهستــه بخوان
|
از چه بنویسم؟
از آرزوهایی که نشکفته خزان زده شده اند؟
یا از تمام احساساتم
که زیر پاشنه های هوس تو...
تکه تکه شد؟؟
هـــــــی لعـــنتی میخواهم توصیف ات کنم...
خیاط نبودی...
اما خوب وصلـــه های جور واجـــــور به من زدی
آشپـــــــــــز نبودی..
اما چه آش چــــــــربی برایم پختــــــــــی
کفــــــــاش نبودی....
اما چه به اندازه کفش رفتن ام را دوختـــــــی
ومــــــــــــن...
دیوانه نبودم....
اما چـــــه دیوانه وار دوست ات میدارم هنـــــــــــوز..
آهسته و بی سرو صدا ...
تند تند و پر هیجان ...
هرجوری که دلت خواست
فدای سرت
دیگر چه فرقی می کند !؟؟
وقتی هزار بار بند خورده است ...
این چینی نازک تنهـــایی من
تو فقط بیــــا بانو .
چـــــه به کش به کــــشی شـــــده بی تـــــو بودن را درد می کشــــــــــــــــم
با درد فریاد می کشــــــــــــم...
فریـــاد از خشـــــم می کشـــــم
با خشــــم هم, مثل همیشـــــه
سیگــــــار های تلخـــــــــــ ـ ـ ـ را....
اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ وقلب کوچیک من
ترکت میکنـــــم و تنهایت میگـذارم تا بیـش از این انرژی ات را صرف نکنــی برای
صادقانه دروغ گفتـن
خالـصانه خیانت کردن
و عاشـقانه بی وفایـــــی کردن
و چه حس پوچـــــی بود که میپنداشـــــتم
لایــــــق اعتمــــادی ...!
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشه تازه بماند
نمی دانم خوابم یا بیدار.. کم کم باید به نبودنت عادت کنم..
از وقتی تو رفتی..
من ماندم و یک دنیا دلتنگی..
چیزی که تو هیچگاه طعم اش را نچشیدی..
کاش تو هم وابسته بودی..
آنگاه..
طعم دلتنگی را می چشیدی
هنوز هم ، حوالی خواب های شبانه ام
پرسه میزنی ....
لعنتی !!!
... دیر وقت است
آرام بگـــــــیر
.......
بُگذار
یک امشب را آسوده بخوابم......
نمی دانم چرا رفتی؟
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم ...
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ " آبی ترین موج تمنای دلم "گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی !
و من تنها برای دیدن زیبایی , آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
مهم این بود" آخرین حرفت "
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی !
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ...
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ...
نمی دانم چرا ؟
ولی دوباره برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!!!
وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد اندیشیدم که الهه عشق،ناب ترین عشق هستی را نصیبم کرده است عزیزم آهنگ صدایت زیبا ترین ترانه زندگیم
نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است
پس با من بمان تا زنده بمانم
به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را ،
تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم
به پاکی چشمانم قسم که تا ابد با تو می مانم
بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم
زیرا می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت.
دوستت دارم.
من غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام که هر وقت دلت خواست خردش کنی…!!! غرور من اگر بشکند… با تیکه هایش شاهرگ زندگی تو را نیز خواهد زد…
چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه
نه دیگر بودنت را..
همین که بیایی
و از کنارم رد شوی کافیست
مرا به آرامش می رساند....
حتی اصطحکاک سایه هایمان...
استعداد عجیبی در شکستن داری قلب... غرور...
پیمان..
استعداد عجیبی در نشستن دارم
به پای تو...
به امید تو...
در انتظار تو...
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک فعل تنهایی و دلتنگی . . .
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود !
در این سکوت بغض آلود ،
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !
و برگه سفیدم ، عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !
عشق تو نوشتنی نیست . . .
در برگه ام ، کنار آن قطره ؛ یک قلب کوچک می کشم ♥
وقت تمام است ، برگه ها بالا . . .
|
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] |